رنگ مهتاب
من به پایان نمی اندیشم که همین دوست داشت
زیبای بهتر از جانم: نمیدانم در سر لوحه نامه چه بنویسم؟ اندیشیدم بهتر است نامه را بدن سرلوحه و اسم شروع کنم زیرا دوست ندارم مردم بفهمند من تو را از ته دل دوست دارم عجیب است اگر بنویسم به همین اطلاع دیگران نیز حسادت میورزم زیرا نمی پسندم نام تو را اگرچه یکبار هم شده کسی بر زبان آرد و حتی در فکر خود نیز آن را مجسم سازم زیرا تو تنها مال منی... همیشه هراس دارم خورشید عشق من چون سپیده ی صبحگاهی زودگذر باشد میترسم دوران تابندگی محبت تو نتواند از میان ابر های تیره و تا بگذرد و روان مرا روشن سازد.تو خوب دانسته ای که دیگر جسم و جانم قدرت دوری تو را ندارد و تا من امید دیدار تو را شب و روز در ذهن خود نپرورانم نمیتوانم دقایقی چند در آسایش باشم.!میخواهم از زندگی و انگیزه آن برایت بگویم!زندگی, تو هستی و انگیزه آن نیز باز تو هستی بگذار من و پروانه بسوزیم و بسازیم و سوختن تو و شمع را هرگز به چشم نبینیم.در پایان من و روانم که هر دو در تو غرق هستیم به انتظار دیدن تو لحظه شماری میکنیم!کسی که غبار کالبد خاکیش هم تو را فراموش نمیکند ... به تقاص چه گناهي بايد اينجوري بسوزم عکسهای که میخواستین رو همین جا براتون آپلود کردم.از همین جا میتونین عکسها رو یکی یکی سیو کنین ،اگه بازهم عکس خواستین بگین براتون آپلود کنم. يکی را دوست می دارم ولی افسوس نمی داند، نگاهش می کنم. نگاهم می کند، ولی افسوس از چشمانم نمی فهمد چه در دل دارم . . . صدايش را هر شب در خواب می شنوم . . . بويش را هر روز در باد احساس می کنم . . . گرمی نفسش هنوز صورتم را گرم می کند، عطش نگاهش هنوز قلبم را می فشارد، کاش با او بودم . . . کاش با من بود . . . کاش من خودم بودم . . . کاش قلبی داشتم، اشکی داشتم که هديه می کردم . . . دلم خيلي گرفته.....نميدونم چي بگم فقط ميخوام يكي باشه كه حرفامو گوش كنه....نميدونم تا حالا عاشق شدي يا نه؟؟ اگه شده باشي ميفهمي من چي ميگم...اگر هم نشدي دير نميشه بالاخره يك روز عاشق ميشي... اون وقت ميفهمي اضطراب يعني چي....ميفهمي دل چيه.... به خدا خيلي حرف دارم بزنم اما با كي؟؟؟دلم داره ميتركه...دارم دق ميكنم....اما واسه هيشكي مهم نيست ميدونم از دست حرفام حوصلتون سر ميره ولي ببخشين...من ديوونم... هيچي واسه گفتن ندارم فقط اينو بگم همه از من گريزانند. تو نیستی که ببینی تنها به خواب می ماند يک بار از کنار دريا گذر کردي،يک عمر موجها براي بوسيدن رد پاهایت ميایند و ميروند نازنينم عشقم را نه از روی جملات نامه هايم بلکه از چشمانم بخوان کلمات عشق با شکوه مرا حقير و کوچک می کنند برای فهميدن معنی نگاهم دنبال کتابها نرو جوابش را در قلبت خواهی يافت... می خوام يه قصری بسازم من باشم و تو باشی و می خوام يه کاری بکنم می خوام يه حرفی بزنم می خوام شبا عکس تو رو می خوام که جادوت بکنم از تو کتاب زندگيم حتی اگه دلت نخواد چهره ی تو يادم مياد ای کاش منم توو آسمون شايد دوستم داشتی اگه می خوام تو رو قسم بدم به جون هر چی قلب صاف يه وقتی که من نبودم بدون يه خداحافظی نگام کن و برام بگو بگو دوستم داری يا نه نامه داره تموم ميشه اما تو مثل آسمون از دوستای عزیزم بابت اینکه فرصت نمیکنم زیاد مطلب آپلود کنم خیلی عذر میخوام این بار ۳ تا دکلمه ضبط کردم (شعر اولی از خودمه) اگه خیلی کیفیت بالا نیست دیگه باید من رو ببخشید،آخه تنها یه میکرفون ساده در اختیار داشتم با لپ تاپی که کارت صدایی ابتدایی و ساده داره امیدوارم خوشتون بیاد دلم اندازه ی اين ابرا گرفته من همين دو روز دنيا مهمونه توام دير زمانيست ز عشق می گويم ز تو و سرو و بهشت چه کنم؟ همه گفتنم ز توست اگر نباشم تنها٬ اين هم شعر چه زشت می گويم ... ديده ما قدح ما دل ما شيشه ما ما در اين باديه آن خارين تشنه لبيم که رهين نمی٬ از خاک نشد ريشه ما مشکل عشق به فکرت نشود طی ورنه رخنه در سنگ کند٬ ناخن انديشه ما منع ما چند کنی اين همه مشتاق که هست عشق بازی فن ما باده کشی پيشه ما من مي خوام از تو چشات غربت شبها رو ببينم من مي خوام از رو لبات سرخي گلها رو بچينم من مي خوام با دل خستم غم و از دلت برونم من مي خوام که تا هميشه تا ابد با تو بمونم من مي خوام عطر صداتو به يه باغ گل ببخشم من مي خوام مثل ستاره توي شبهات بدرخشم من مي خوام يه فصل تازه واسه تو هديه بيارم من مي خوام شوق بهارو به خزونت بسپارم من مي خوام حرمت عشقو از پرنده ها بپرسم من مي خوام رو قله عشق با تو از هيچي نترسم روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد. جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت. ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايی دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟ مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است . پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزی از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهای كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود... چيست در زمزمه مبهم آب چيست در همهمه دلکش برگ چيست در بازي آن ابر سپيد روي اين آبي آرام بلند که ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال چيست در خلوت خاموش کبوترها چيست در کوشش بي حاصل موج چيست در خنده جام که تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن مي نگري نه به ابر نه به آب نه به برگ مه به اين آبي آرام بلند نه به اين خلوت خاموش کبوترها نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام من به اين جمله نمي انديشم من مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل يخ را با باد نفس پاک شقايق را در سينه کوه صحبت چلچله ها را با صبح بغض پاينده هستي را در گندم زار گردش رنگ و طراوت را در گونه گل همه را ميشنوم مي بينم من به اين جمله نمي انديشم به تو مي انديشم اي سراپا همه خوبي تک و تنها به تو مي انديشم همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو ميانديشم تو بدان اين را تنها تو بدان تو بيا تو بمان با من تنها تو بمان جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند اينک اين من که به پاي تو درافتاده ام باز ريسماني کن از آن موي دراز تو بگير تو ببند تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستي تو بجوش من همين يک نفس از جرعه جانم باقي است آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش خسته ام چشم هايم خسته است ذهنم پر تشويش قلبم پر درد گوش هايم ديگر طاقت هيچ هياهويي ندارند لحظه هاي بي رحم پي درپي هم مي گذرند انتظاري تلخ نه انتظار شيرين است چون پس از پايانش لحظه ي ديدار است وقتي که صداي نفست در گوش من طنين انداز است انتظارم ديگر رو به پايان است با بودن تو ذهنم پر از آرامش قلبم مملو از عشق چشم هايم پر شور اما لحظه هاي بي رحم تند و تند از پي هم مي گذرند وصداي نفست را از من باز پس مي گيرند باز هم قلبم پر درد ذهنم پر تشويش چشم نِگا کن مثل قديما مي باره نم نم بارون اما توي ساحل عشق حتي نيست يه رَدِ پامون من و تو غرق سکوتيم مثل شبهاي زمستون مثل مرداب پُرِ حسرت که اسيره تو بيابون دلتو بده به خورشيد بايد از غمها نترسيد عاشق نور و يقين شو بگذر از شباي ترديد عاشقي پر از يقينه رسم عاشقي همينه نذار جون بگيره کم کم تو دلامون بذر کينه دستاتو بذار تو دستام تا بهار زنده بمونه بذار توي ساحل عشق از ما هم ردّي بمونه تنها می دانم که بايد نوشت که نوشتن مرا آرام کند. خدايا ديگر نمی دانم چه درست است!! نمی دانم که آيا اين هم باز امتحانی است از سويت؟! خدايا!! خدايا!! نمی خواهم...٬ ديگر نمی توانم... می دانم که تنها خود مقصرم... می دانم خواهم ايستاد محکم در برابر نا ملايمات اگر خدايا تو را هم نداشتيم٬ آن وقت چه؟ خدايا٬ تو اين زمونه همه به فکر خويشتن اند ديگر قلب ها را نمی توان شناخت... محبتها٬ عشق ها٬ همه و همه خريدنی شدند... ای کاش در آن دورانی که عشق ها واقعی٬ محبت ها وفادار بودند به دنيا آمده بودم! خدايا٬ تنها می دانم که تو بر همه چيز آگاهی و تنها دل به همين خوش کرده ام نا اميدم مکن٬ رهايم نکن٬ که تنها اميدم تو هستی... دستم گير و ياريم کن گاهی دوست می دارم ديوانه باشم٬ هيچ درک نکنم٬ نفهمم... در دنيای خويش٬ آزادانه... وای خدايا٬ چه لذتی... در دنيايی زيستن که کسی از آن خبر نداشته باشد... نمی دانم تا کی بايد عاشق بود... بايد پنهان کرد عشق را... دروازه ی دل را بست و قفل جاودانه بر آن زد مبادا باز اين دل ديوانه سر بر آورد و دوباره عاشق شود... آسمان آبی٬ نسيم بهاری٬ آما دل من غمگين است٬ بهار آمد... دل من زمستان است٬ تنهايی ام را با که قسمت کنم؟ ... نمی دانم! بغض های دل را با که بگويم؟ ... نمی دانم! به مانند گلی مانی که بویش کرده پر دنیا
واسه ي يه اشتباهي چه اومد به حال و روزم
مگه من چه كرده بودم كه چنين شكسته قلبم
اه از اين خيال چشمات كه منو گرفته از من
رسم اين دوره زمونه شده عاشق كشي اما
بيچاره عاشق خسته كه شده تارك دنيا
حالا باز حرفاي مردم ميشينه توي خيالم
كي ميشه دل بسوزوني تو براي حال زارم
هميشه تو رو تو خوابها توي رويا ها مي بينم
براي يه لحظه ي ناب تو ي آغوشت مي شينم
ولي اين فقط يه خوابه منم و يه دل خسته
به خدا كه چشم به راهتم پشت اين دراي بسته



به دیدار من هدیه آوردی ای دوست
دور از رخ نازنین تو
امروز پژمرد

بی روی تو درهای جهانم بسته است

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از قراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون اینه پک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو مگاه تو درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دیرن خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رهکرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده سکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی


پنجره هاش آبی باشه
يه شب مهتابی باشه
شايد بگی دوستم داری
که ديگه تنهام نذاری
توو خوابِ گل ها ببينم
هميشه پيشم بمونی
يه حرف رنگی بخونی
اسم تو توو قلب منه
وقتی که بارون می زنه
يه مرغ دريايی بودم
آهوی سحرايی بودم
به جون هر چی عاشقه
رنگ گل شقايقه
بی خبر از اينجا نری
پر نزنی تنها نری
بگو ميری يا می مونی
مرگ گلای شمدونی
مثل تموم نامه ها
عاشقی و بی انتها
عشق تو خنده از اين لبها گرفته
چی بگم؟ هرچی بگم فايده نداره
غم عالم توی قلبم جا گرفته
عمر آدمی يه آه و يه دمه
اگه صد سال ديگه هم عمر بکنم
واسه ديدن روی تو کمه
رويای باغ ها را در ميان صحرای شن
از خواب بر می خيزم٬ با روياهايی پوچ
رويای عشق می بينم٬ و زمان از دستانم می گريزد
رويای آتش می بينم
در رويايم دو قلب در هم می پيچند و هرگز نمی ميرند
و در کنار آتش
سايه ها هوس انسانی را نقاشی می کنند
اين گل سرخ شيرين صحرا
که سايه اش رازی نهان در خود دارد
اين گل صحرا
شيرينیِ هيچ عطری اين چنين آزارت نمی دهد
و حالا او باز گشته است
و چنين است که او منطق روياهايم را ويران می کند
اين آتش می سوزاند
در می يابم که به هيچ چيز شبيه نيست
رويای باران می بينم
چشم به آسمانِ بالای سرم می دوزم
چشمانم را می بندم
اين عطر کمياب شيرينی مست کننده ی عشق است
گل سرخ شيرين صحرا
اين خاطره ی قلب ها و روح های پنهان است
اين گل صحرايی
اين عطر کمياب شيرينیِ مست کننده ی عشق است

ما حريف غم و پيمانه کشی پيشه ما


واسه ي يه اشتباهي چه اومد به حال و روزم
مگه من چه كرده بودم كه چنين شكسته قلبم
اه از اين خيال چشمات كه منو گرفته از من
رسم اين دوره زمونه شده عاشق كشي اما
بيچاره عاشق خسته كه شده تارك دنيا
حالا باز حرفاي مردم ميشينه توي خيالم
كي ميشه دل بسوزوني تو براي حال زارم
هميشه تو رو تو خوابها توي رويا ها مي بينم
براي يه لحظه ي ناب تو ي آغوشت مي شينم
ولي اين فقط يه خوابه منم و يه دل خسته
به خدا كه چشم به راهتم پشت اين دراي بسته




اشک چشم و آه سوزان مرا
کاش میشد در زمان بی کسی
حس کنی سردی دستان مرا
گفتمت عشقم به تو از جان فزون است
گفتمت سوز دلم از جان برون است
در جوابم :
خنده ایی آلوده و آتش میان دوده
و درد دلم افزوده و...
اکنون میان حادثه یا خاطره
زهری بدل خاری به پای من ، چنین بیهوده بی حاصل
نگاهم همچنان مانده به ساحل ...


فدای ناز لبخندت جهان و کل ما فیها
گل نرگس - دوچشمانت نموده زار و مفتونم
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
اگر چه می حرام است و شریعت کرده ممنوعش
ولیکن قَدح - پر کرده زمینای لبش لیلا
بُدم مجنون - شدم مفتون - به چرخ و عالم گردون
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
دلت را از بر دلدار - نما خالی تو از اغیار
بیاموز عشق بازی از - حدیث وامق و عذرا
چو فرهاد از بر شیرین ستون از بیستون برکن
بشو دیوانه چون مجنون زبهر لیلی ات شیدا
محب اینگونه گر باشی ودود از ود مدد سازد
چو عبدش هستی و نامت بود اینک حبیب الله 


